تبليغاتX
mymemories
اين روزا رو دوست ندارم

اين روزا رو دوست ندارم. جشن امروز هم جزو معدود جشنايي هست كه من حال و حوصله اش رو ندارم. با اين قيافه داغون. با اين اوضاع داغون. فقط ميرم به احترام صاحب جشن.

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

معني يه كلمه
وقتي موقع خداحافظي (چه ايميلي و چه تلفني و چه حضوري) بهت مي گم "قربونت" يعني:

قربان چشم شوخت کاین ساقی دل آرا

می می دهد به مستان از حالت خماری

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

حكايت اين پست
گاهي آدم دلش مي خواد همينجوري بنويسه. از همه چي و همه جا. از اون چيزايي كه ذهنش رو مشغول كرده. مي خواد شروع كنه به نوشتن كه يهو پيش خودش فكر ميكنه "كه چي. حالا اومدم و نوشتم تاثيرش چيه" واسه همين دست از نوشتن برميداره.

اين پست هم جريانش همونيه كه گفتم.

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

من و آرمان

10 بار تايپ كردم و بلاگفا هر بار يه بازي در آورد و آپديت نشد و من مجبور شدم دوباره بنويسم :(((

توي وبلاگي از من و آرمان به عنوان عاشق و معشوق نام برده شده (شوخي يا جديش رو نمي دونم). ولي چيزيه كه واقعن وجود داره تو رابطمون. من عجولانه تصميم نگرفتم، در برابر عشق هم چشمامو نبستم تا هيچ چيز رو نبينم، سختيهاي گذشته هم باعث شده كه قدر اين روزها رو بدونم. براي همين فكر مي كنم كه همه چي درسته كه هيچ وقت پشيمون نمي شم كه بهترين اتفاق ممكن تو زندگيم افتاده. من خيلي راضي هستم و مطمئن و خوشحال. آرمان رو نمي دونم.

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

چه تغيير بدي
امروز صبح اومدم قالب وبلاگم رو عوض كردم. ولي ديدم انگار دارم خفه ميشم. واسه همين برگشتم به همين قالب قبلي. به من تغيير نيومده.

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

و ...
و چشمانت راز آتش است

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

دارم ياد ميگيرم كه...

دارم ياد ميگيرم كه عصبانيتم رو كنترل كنم. يعني به روي خودم نيارم. يعني زود تصميم نگيرم. همينطور ناراحتيم رو. بلد بودما. ولي به جبر زمونه يه مدتي ازش استفاده نكرده بودم. حالا دوباره دارم مرورش مي كنم تا بتونم ازش استفاده كنم.

چند تا خصوصيت داره اين حالت كه خوب يا بدش رو ديگه ذكر نميكنم:

- روزا و لحظه هاي خودت و اون كسي كه عصباني يا ناراحتت كرده رو خراب نمي كني.

- مي توني يه فرصت به خودت بدي كه فكر كني و درست تصميم بگيري. ممكنه موقع عصبانيت يا ناراحتي كاري انجام بدي كه بعدا پشيمون بشي.

- ممكنه مجبور بشي از خيلي چيزا بگذري و پا رو دلت بذاري.

- ميشي يه دختر دوست داشتني كه همه از اخلاقت تعريف مي كنن.

- ممكنه خيلي چيزا رو بريزي تو دلت و اينا رو هم تلنبار بشه و بعدن يهو فوران كنه.

- ممكنه آدما سطح پايين فرضت كنن. خيلي كم توقع فرضت كنن و سوئ استفاده كنن از اين حالت.

- شايد اعصاب خودت هم اينجوري راحت تر باشه.

با تمام خصوصيات خوب و بدي كه گفتم و شايد خيلياي ديگه كه تو ذهنم نبود و نگفتم دارم تمرينش مي كنم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

چه هيجان

هيجان مي دوني چيه؟ اينكه تلفن شركت زنگ بخوره و تو بدون اينكه به شماره نگاه كني تلفن رو جواب بدي و بعد از سلام و عليك و حال و احوال بهت بگن كه يكي مي خواد باهات حرف بزنه و بعد... يه صداي كودكانه بپيچه تو گوشي و بگه هواپيمام خراب شده. و تو پر از شادي بشي و بهش بگي كه بده عمو آرمان درستش كنه و باز هم همون صدا بگه كه عمو آرمان بلد نيست. مي دم باباجون درست كنه.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

:O

امروز صبح ديده مان منور شد به ديدن يك عده بسيار زيادي برادران زحمت كشي كه سعي در حفظ امنيت كشور دارن. شونه به شونه هم ايستاده بودن. به بركت اينكه شركت ما وسط ميدون جنگ واقع شده، هر از گاهي مي‌بينيمشون و دلمون زياد براشون تنگ نميشه.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

سرمانخورده ام من

سرما نخورده ام. يعني خورده بودم و الان همه علائمش از بين رفته. فقط همين گرفتگي بيني ازش مونده. ولي هركي صدامو از پشت تلفن مي شنوه فكر مي كنه حالم خيلي بده. اين گرفتگي بيني هم حالا حالا ها خوب نمي‌شه. تجربه اش رو دارم.

مامان از پشت تلفن تا صدامو ميشونه مي گه كه بميرم برات چقدر حالت بد شده. زود بيا خونه كه بري دكتر. مي‌گم خوبم به خدا. ميگه برو دكتر كه بدتر نشي يهو واسه جشنت حالت بد ميشه ها. مي گم نه خوبم. هي از اون اصرار و از من انكار. تا اينكه ميگه برو تا آرمان سرماخوردگي رو ازت نگرفته. خنده ام مي گيره از اين حرفش.

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

باز هم براي تو مي نويسم

ديشب وقتي به خاطر خواسته من -بهتر بگم:به خاطر خودخواهي من- روبروم نشسته بودي توي طبقه دوم يه كافي شاپ پشت ميزي كه كنار پنجره بود، يه جوريم بود. به اين فكر مي كردم كه به خاطر يه چند دقيقه اي دل گرفتگي من كه خيلي راحت ميشد درستش كنم، تو رو از اون سر شهر كشوندم اين سر شهر با تمام خستگيت و كم خوابيت. 

بودنت خوبه و ديدنت خوبتر. ولي نه به ازاي خستگي و خواب آلودگي تو. نه به ازاي وقت استراحتي كه مي‌تونستي داشته باشي و من ازت گرفتمش.

بغض كرده بودم ديروز موقع خداحافظي ازت. داشتم له مي شدم زير بار اون همه مهربوني تو. زير بار اون همه از خودگذشتگي تو.

شنيدن فرياد خستگي از تويي كه هميشه براي من يه آدم محكم بوده اي و مقاوم، نشون دهنده يه واقعيه و اون واقعيت اينه كه بيشتر از اوني كه فكرش رو مي كردم اذيت شده اي.

بارها گفته ام و باز هم ميگم كه من ناراضي نيستم از كم ديدنت. بودنت به اندازه كافي دنيامو پر از شادي كرده. اين دوران موقت هم گذريه. بعده ها به اندازه كافي وقت داريم -و مهمتر از اون انگيزه- براي با هم بودن.

به فكر خودت باش. راحتي تو، سلامت تو، شاد بودن تو مهمتر از هرچيز ديگه س. تو رو خدا بيشتر به فكر خودت باش عزيزترينم.


2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

براي بودنت

گاهي بودن يه نفر حتي اگه دور باشه، حتي اگه نبينيش كلي خوشحالت مي كنه. چون هست و خيالت راحته. دلت آرومه. مي دوني كه هست. مي دوني كه هر موقع بخواي هست. مي دوني كه كنارته. مي دوني كه تنها نيستي. مي دوني كه تنهات نمي ذاره.

خيلي خوبه.


2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

...
مخابرات خر شده. اس ام اس ها نميره.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

قر

قرم اومده شديد. اونم تو ساعت اداري. آخ كه داره ميريزه. چيكار كنم خوب؟

تن من كويره

تنت مثل تگرگه


...آه بيا وسط.

بسه ديگه. اگه ادامه بدم همينجوري كه گوشي تو گوشمه پا ميشم قر ميدم. شركت هم كه دوربين داره. ديگه واويلا.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

مقاله
مقاله ام چاپ شد. بعد از قرني البته.

http://tumj.tums.ac.ir/archive/vol67/no6/issue-fa.html

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

اين بچه داره ونگ ميزنه

پريس درونم مثل بچه داره بهونه ميگيره. داره بهونه ميگيره كه بباره. چي ميتونه آرومم كنه؟ نمي دونم ولي نبايد آروم كردنم كار سختي باشه.

يادم باشه موقع خونه رفتن يه بستني بخرم و دور از چشم مامان تو خيابون بخورمش. مهم نيست كه سردم بشه و حالم بدتر. مهم اينه كه اين بچه آروم بشه و آروم برسه خونه و آروم شام بخوره و آروم بره حموم و آروم موهاشو خشك كنه و آروم مسواك بزنه و آروم چندتا كوفت بماله به صورتش و آروم منتظر تلفن بشه و آروم خوابش ببره. طبق معمول. طبق هميشه.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

:(((((((((((
دقيقن احساس يه پرنده كنج قفس رو دارم. يا يه پرنده اي كه تو قفس نيست ولي پرهاشو چيدن. خفگي امونم رو بريده.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

اوووووپس
تو اين هاگيرواگير سرو كله اين كليپ از كجا پيدا شد كه داغونم كنه؟

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

:(
چقدر بي حوصله ام من. يكي به دادم برسه

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  | 

يهويي
يهويي دلم برات تنگ شد. يهويي دلم پر كشيد طرفت. همين.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط پريس  |